تبليغاتX
نفس عمیق

حالا تو باور نکن

اما من مطمئنم اگر

هزاری هم به این خیابان باران بزند

رد پای ما

از میان سنگفرش هایش

پاک نخواهد شد.

حالا تو باور نکن

اما من مطمئنم اگر

هزاری هم به این خیابان طوفان بزند

تصویر ما

که به آسمانش سنجاق شده است

کنده نخواهد شد.

ما

نه پاک می شویم

نه بر باد می رویم

گنجشک ها

زیر تصویر دست هامان

میان رد پایمان

لانه کرده اند .

+ نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 14:52 توسط ویدا |

تاریخش را فراموش کرده ام. به عمد فراموش  کرده ام. روزها تمرین کردم تا فراموش کنم. حالا نمی دانم واقعا فراموش کرده ام یا سعی می کنم به یاد نیاورم. هر چه هست ،نمی دانم چه روزی بود.فقط می دانم سرد بود هوا. آبان یا دی یا شاید هم اسفند.مهم نیست . مهم این است که سرد بود هوا. حرف که می زدم رد واژه ها ،سفید، در هوا می ماند.

یکسال پیش بود. حالا چه فرقی می کند آبان باشد یا آذر، دی باشد یا اسفند؟ مهم این است که وقتی تو رفتی، سرد بود هوا.اصلا نمی دانم چرا دوباره قرار است آن روز را به یاد بیاورم. چرا دوباره یادت افتادم؟ شاید از سردی هوا باشد.

قرار بود بمانی  یا شاید من این طور فکر می کردم.اما سه حرف یا یک واژه جدایمان کرد: م ر گ،مرگ.

قرار نیست این سطرها مرثیه باشد که اشک جاری کند یا ترحم بخرد،هیچ کدام. این سطرها فقط و فقط برای من است،برای توست، که شاید باور کنی هنوز هم وقتی دست می کشم به سنگ سرد یا یاس می گذارم رویش چیزی در قلبم فشرده می شود. من نمی دانم این گرد زمان که می گویند روی اندوه می نشیند آنقدر که دفنش میکند، چرا روی اندوه من کارساز نیست؟! نه! نگران نشو.دیگر مثل آن روز اول نیست که خیابانی را 16 بار بالا و پایین رفتم بدون آنکه اشکی بریزم و فقط آغوش رفیق بود که بغضم را جاری کرد و بعد لرزش دستانم ، که هنوز نمی دانم از سرما بود یا...خندیدن های دیوانه وار و میانش اشک ریختن که باورم نمی شد رفته باشی...

امروز مثل آن روز نیست،باور کن.نگران نباش.خودت می دانی که قول دادم.قول دادم که از نو بسازم و حالا قرار است بسازم،با دست های خودم ، مثل آن روزها که قرار بود دنیا را فتح کنم! یادت می آید؟!

نمی دانم . شاید رفتن تو آرزوهای مرا بیدار کرد.می بینی؟! دنیای عجیبی ست، هم آمدنت نعمت بود ، هم رفتنت! من دیگر چه می خواهم؟!!! این همه خوشبختی! حالا چه اهمیتی دارد که گاهی از فرط دلتنگی چنگ می زنم به ملافه ی روی تختم و فشارش می دهم توی دهانم تا کسی صدای هق هق م را نشنود؟! چه اهمیتی دارد که دلتنگ باران و برف و حیاط  می شوم؟ اصلا به جهنم که عقربه ها روی 4 که می نشینند شکلک در می آورند. به جهنم که از عینک دودی بدم می آید.به جهنم بوی دود را که نفس می کشم سرفه ام می گیرد، به جهنم... من این روزها خوبم،قسم می خورم که خوبم. همین که چند وقتی است دستم به سنگ سرد آن غمکده نخورده گواه همین است.خودت خواستی .یادت می آید؟روزهای آخر بود. هوا سرد بود. مثل این روزها . نه . شاید سردتر بود.مهم نیست. مهم این است حرف که می زدی  رد واژه ها ،سفید ، در هوا می ماند. گفتی بروم،نمانم،اشک نریزم،بخندم.خواستی زندگی کنم. بودن و نبودنت را توجیه کنم و کردم. از همان روزها بود که یاد گرفتم برای بودن و نبودن آدم ها توجیه پیدا کنم.یاد گرفتم آدم ها اگر می آیند،اگر می مانند،اگر می روند، یا قرار است به دنیای تازه ای گره ام بزنند یا گرهی از دنیای فعلی ام باز کنند. یاد گرفتم این آمدن ها و رفتن ها را به دل نگیرم. هر چه قدر هم تلخ باشند یا شیرین، بگذارم راهشان را بروند.

حالا که هر روز هوا سردتر می شود ، من بیشتر به یاد قرارهایم با تو می افتم، که قرار گذاشته بودم خوشبخت شوم. می خواهم قسم بخورم که خوشبخت می شوم، بخاطر تو ، بخاطر خودم و بخاطر تمام لحظه هایی که بدون تو در این یکسال گذشت. راهی را که شروع کردم تا آخرش می روم. و اگر نتوانم خودم را نمی بخشم ، هیچوقت نمی بخشم.

راست می گوید رفیق: از دست دادن عشق آدمی را بیشتر آزار می دهد تا از دست دادن معشوق...

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 11:39 توسط ویدا |

طرف ما شب نیست

صدا با سکوت آشتی نمی کند

کلمات انتظار می کشند

من با تو تنها نیستم

هیچکس با هیچکس تنها نیست

شب از ستاره ها تنها تر است.

طرف ما شب نیست

چخماق ها کنار فتیله بی طاقتند

خشم کوچه در مشت توست

بر لبان تو شعر روشن صیقل می خورد

من تو را دوست می دارم

 و شب از ظلمت خود وحشت می کند.

                                                             شاملو

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 14:57 توسط ویدا |

برای سهیلا قدیری:

من آن زمان

        که به آغوش کثیف دنیا تن دادم

                                                مردم.

کودکم

تفاله ی لحظه ای هوس آلود بود

                      با کارد به تباهی اش نشستم

                                       قبل از آنکه از بوی تعفن روزها بمیرد.

بگذار آسوده تاب بخورم

                         این بار تنم را

                                به قیمت کودکم

                                         به هم آغوشی با مرگ فروختم.

+ نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 15:36 توسط ویدا |

سرد می شود هوا

خدا کند چشم هایت یخ نزند...

پابلاگی:

۱.از ۱۲۰ کیلومتر آنطرف تر که می گویی: آخ جون ... چقدر عالی ... ویدااااااااااااا خیلی خوشحالتم...عالیه...خیلی خوبه...من به تو... وای! عاشقتم دختر! شک ندارم که خوشحالی و حتی جیغ هم کشیده ای!

وقتی تو هستی ...  هیچ چیز نمی تواند مرا و تو را خط خطی کند... واژه هایت بوی پرتقال می دهد...نارنجی...

۲.من چطور به بازی تو عادت نکرده ام؟!

باید آماده شوم...و روزها را در چمدان بریزم...پرت کنم در رودخانه ای که آب ندارد...خاکستری...

۳.کاش یادمان نرود که حرف ها و واژه ها حرمت دارند...مراقب باش! ... سبز...

۴.حرکت های انطحاری یا انتحاری یا انتهاری یا انطهاری را دوست دارم. مثل ترکاندن گوشی! یا کامپیوتر یا یک آدم!!! ...آبی...

۵.اینکه کم هستم یا نیستم به هیچ وجه به این معنی نیست که افسرده شدم! یا در شرف ازدواجم!!! یا هر شایعه دیگر... شما ببخشید! ... قرمز...

۶.آزاده و فائزه عزیزم! دل من نیز... مرسی بخاطر بودنتان...زرد...

۷.قول می دهم ... به تو... که هیچ چیز تکرار نشود...نه تاریکی شب های بدون چراغ ... نه رطوبت بالشت... هیچ چیز تکرار نمی شود...قول می دهم که نسازم...وقتی پوچی آجرهای این روزها را احساس می کنم...صورتی...

۸.اگر روزی قرار باشد ننویسم قطعا می میرم...این را این چند روز فهمیدم. به همین خاطر این پست شلوغ است!...بنفش...

۹.دلم برای همه تنگ شده...چه خوب که تک می زنیم به هم...که انگار فریاد می زنیم:به یادت هستم!...نیلی...

۱۰.این هم دهمیش! فعلن اینارو داشته باشید تا بعد! فکر کنم واسه یک ماه بس باشه! نظر تو چیه مم باقر؟!!!!!!!!...سیاه...

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 17:28 توسط ویدا |